آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )

362

سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )

شاه ايران كه قول داده بود ظرف چند روز آينده نزد ما بيايد ، مانديم و سلطان دربند نيز مايل نبود هزينه سنگينى را به خاطر ما به گردن بگيرد ، بنابراين روز دوازدهم همين ماه خود را آماده كرديم ، باروبنه را يك‌جا جمع آورديم و به هر نفر براى چهار روز غذا داديم ، زيرا نتوانستيم در اين اوقات بيش از اين چيزى تهيه كنيم . روز سيزدهم اين ماه وقتى كه خواستيم شهر را ترك كنيم و تازه بر اسب سوار شده بوديم ، سلطان دستور داد كه دروازه شهر را به روى ما ببندند ، اين كردار سبب برانگيختن حس كنجكاوى ما شد ، لذا مهماندار خود را نزد او فرستاديم تا سبب اين كار را جويا شود . سلطان به مهماندار گفته بود براساس اطلاعات درستى كه به وى رسيده او سمى « 1 » شاهزاده تاتار كه مرز حوزهء زير فرمانروائى وى چندان از دربند دور نيست ، تعداد زيادى مسلح تجهيز كرده است كه راه را بر ما ببندند تا گمرك زيادى از ما بگيرند و يا در صورت سرپيچى اموال ما را غارت كنند ، به همين دليل سلطان نمىتواند اجازه دهد كه ما بدون پشتيبانى وى به چنين سفرى دست بزنيم ، زيرا چنانچه باتوجه به اين موضوع خطرى ما را تهديد كند ، مسئوليت بزرگى در مقابل شاه به گردن او خواهد افتاد و امروز هم قادر نيست گروهى را كه بايد براى محافظت ما همراه كند فراهم آورد . گرچه ما به گفته‌هاى او اهميتى نمىداديم و خيلى آسان توانستيم دريابيم كه در سر او چه مىگذرد ، با اين همه مىبايست چنين وانمود كنيم كه توجه او نسبت به ما ارزش زياد دارد ، بنابراين از او خواستيم كه فقط اجازه دهد در بيرون دروازه تا فردا منتظر بمانيم تا گروه محافظ آماده شود ، پس دروازه باز شد و ما ربع مايل از شهر دور شديم و در كنار تاكستانى در نزديكى نهرى كوچك كه مرز ايران و داغستان تاتارها را از هم جدا مىكرد اطراق كرديم .

--> ( 1 ) - اصل : Osmin - اين شحص بايد « عباسقلى خان او سمى باشد » به صفحه 108 كتاب « اسناد و مكاتبات سياسى ايران » رجوع فرمائيد - م .